انترناسیونال است نجات ِ انسان‌ها


صفحه یِ اصلی  |   نشریات  |   کتاب‌خانه  |   آرشیو  |   پیوندها  |   تماس

2007-12-04

فيلم "رويايی ها" يا "روياپردازان" را خيلی از روشنفکران و به ويژه دانشجويان چپ در ايران ديده اند. واکنشی که در بيشتر مواقع از آنان مشاهده شده، بهت، مخالفت شديد و در بهترين حالت "بی نظری" بوده است. در بعضی نشريات دانشجويی چپ نقدهايی بر اين فيلم نوشته شده و از آن به عنوان اثری برای تخطئه و بد جلوه دادن جنبش های راديکال اجتماعی و مبارزان چپ ياد شده است. گروهی از بينندگان اين فيلم حتی حاضر نيستند در موردش به بحث جمعی بنشينند و لحظات آن را مرور کنند. البته کم نيستند کسانی که می گويند از فيلم لذت برده اند چون متفاوت و "عجيب و غريب" است. بدون هيچ پيشداوری بايد بگوييم که در مخالفت هايی که از سمت چپ نسبت به "رويايی ها" صورت گرفته، رد پای وابستگی به سنت و اخلاقيات سنتی و باورها و ايده های کهنه به چشم می خورد. البته، نگاه صرف به سطح يک اثر هنري، پرهيز از پيچيده فکر کردن، و عدم تلاش برای کشف رمز و رازها و لايه های زيرين اثر نيز در اين امر دخيل است. با توجه به آنچه گفتيم، ترجمه و انتشار متن زير که چند سال پيش در معرفی و نقد "رويايی ها" نگاشته شده را برای فکر و جدل حول اين اثر هنری بحث انگيز را مفيد دانستيم. ـ بذر

آنچه "رويايی ها" به ذهن من می آورد

ترجمه ارسالی
فيلمی با اين اسم، اين موضوع (ماه مه 1968 در پاريس) و اين موسيقی متن (هندريکس، چاپلين، ديلان و دورز) من را ميخکوب می کند. وادارم می کند که سراپا چشم شوم و نگاه کنم. از تماشای "رويايی ها"ی برناردو برتولوچی نه فقط نوميد نشدم، بلکه انگار پيشداوری هايی که قبل از شروع فيلم داشتم را همان جا به حال خود رها کردم.
"رويايی ها" تماشاگر را به روزهای شورش و شادی در کوچه و خيابانهای پاريس می برد. ماجراهای جنگ ويتنام آنچنان خشم برانگيز است که ميليونها نفر را در سراسر دنيا به تکان درآورده است. در اين روزها، محيط آموزشی فرانسه و کل جامعه اسير يک نظم پادگانی خفقان آور است. همين وضعيت است که جرقه بزرگ انفجار را می زند.
"روزهای آخر ماه آوريل کسی باور نمی کرد که طی چند روز فضای خفقانی جمهوری پنجم دوگل يک باره منفجر شود. کسی باور نمی کرد که نفوذ کمونيستهای جعلی "حزب کمونيست فرانسه" زير سوال برود.. کسی باور نمی کرد که جامعه چشم باز کند و خود را درگير يک خيزش انقلابی ببيند." (از «فرانسه در سال 1968: روزهای وحشی ماه مه»)
فيلم با به تصوير کشيدن مبارزه ای شروع می شود که در واکنش به برکناری بنيانگذار و مسئول اسطوره ای "سينما تک فرانسه" يعنی "آنری لانگ لووآ" به راه افتاده بود. او کسی است که کاخ های کهنه شهر را به سالن نمايش فيلم تبديل کرد تا جوانان شهر، يعنی همان ها که دنبال راه های جديدی برای تماشای دنيا و دگرگون کردن آن می گشتند، صاحب يک مکتب سينمايی جديد شوند.
ابتدا، نگاه ما متوجه تئو (با بازی لوئی گارل) و ايزابل (با بازی اوا گرين) می شود. اين دو از کسانی هستند که در تظاهرات به هواخواهی از "لانگ لووآ" شرکت دارند. اين دو، همراه يکديگرند. به هم وابسته اند. در جريان فيلم متوجه می شويم که تئو و ايزابل دوقلو هستند. اين برادر و خواهر از آن افراد پر انرژی و دلنشين اند که نظر و علاقه خيلی ها را به خود جلب می کنند. آنان خيلی زود با يک جوان آمريکايی خوره سينما به نام "متيو" (با بازی مايکل پيت) جور می شوند و ماجراها از همين جا آغاز می شود.
تئو و ايزابل، "متيو" را با فريبندگی به شرکت در برنامه هايشان می کشانند. هدفشان اينست که دمسازی فرصت طلبانه تئو با وضع موجود را درمان کنند. می خواهند تئو را به دنيای ماجراجويانی وارد کنند که تازه پا به صحنه گذاشته اند. اولين امتحان تئو، برگزاری مسابقه دو در راهروهای موزه لوور است. کاری که خلاف محسوب می شود و خطر دستگيری دارد. اين اقدام، اجرای دوباره صحنه ای از فيلم "گروه جدا افتادگان" ساخته "ژان لوک گدار" است. شخصيت های فيلم در اين صحنه فرياد می کشند: «يکی از ما، يکی از ما، تو يکی از ما هستي!» که اين بخشی از شعر ناجورها اثر "تاد براونينگ" است.
"رويايی ها" اولين فيلمی است که تماشاگر را با طعم زيستن در روزهای خيزش 68 آشنا می کند. زيستن در روزهايی که توده پر شور چند صد ميليونی کارگر و دهقان و روشنفکر در چين، نگاه مردم کل دنيا را نسبت به همه امور و مفهوم زندگی عوض می کردند. چين يک چهارم جمعيت دنيا را در خود جای داده بود و آنان شعار خدمت به خلق و شوريدن بر نظم کهن را به عمل در آورده بودند. اين حرکت انقلابی، از ويتنام گرفته تا تانزانيا، از نيويورک تا پاريس را تحت تاثير خود قرار داده بود. بيخود نيست که عکس های مائو و پوسترهای انقلاب فرهنگی سراسر فيلم را پوشانده است و در همه جا، از در و ديوار شهر گرفته تا اتاق خواب تئو به چشم می خورد. در فيلم می بينيم که در ذهن شخصيت های داستان پرسش های گوناگونی بر سر استراتژی انقلاب، روابط رهبران و توده ها، و معنای جامعه نوين مطرح است. و به موازات آن، بحث و جدل بر سر مضمون و حرفهای نهفته در دل فيلم ها و ترانه ها جريان دارد. انقلاب با پرسش هايی درباره چگونه زيستن، به چه کسی دل بستن و عصرها را چگونه گذراندن، در هم آميخته است.
من که خود در سال های پايانی دهه 1960 سياسی شدم به عينه ديده ام که اوضاع در آن روزها واقعا همين طور بود که در فيلم می بينيم. پديده های جديدی از دل آن وضعيت پر بار بروز کرده بود که به معجزه شباهت داشت. خوشحالم از اينکه برتولوچی تصميم به ساخت چنين فيلمی گرفت. دوربين خود را در آن لحظات قرار داد و از آنجا به ماجرا نگاه کرد. و در اين کار، گرفتار بدبينی نشد يا احکام کسل کننده و احمقانه در مورد انقلاب کمونيستی صادر نکرد. برتولوچی با ساختن اين فيلم، در جهتی خلاف ديدگاه و عملکرد حاکم بر دنيای هنری و روشنفکری امروز حرکت کرد.
درک و نگاه برتولوچی به وقايع آن روزها، قر و قاطی و البته شاعرانه است. اما يکی از چيزهايی که مرا به سالن سينما کشاند مصاحبه ای بود که شبکه "CNN" با برتولوچی انجام داد. "پائولا زان" خبرنگار "سی ان ان" از برتولچی پرسيد: “داستان فيلم در پاريس 1968 اتفاق می افتد. يعنی در زمان و مکانی که شما بطور جدی درگير آن بوده ايد. چرا؟”
برتولوچي: "چون يک دوره بسيار ويژه بود. در سال 1968، جوانان اين توانايی را داشتند که سياست و سينما را با موسيقی "راک اند رول" و سکس و فلسفه همراه کنند و به هم بياميزند. همه اينها به شکلی باور نکردنی همخوان و هماهنگ بود. در سال 1968، شبها قبل از خواب به اين فکر می کرديم که وقتی بيدار شويم، با آينده روبروييم و نه با روز بعد در تقويم. اين حس اميد بود. اميد به توانايی دگرگون کردن دنيا. دوست دارم به بچه های امروزی بگويم که همين چند وقت پيش بود که جوانانی مثل شما می توانستند روياپردازی کنند. می توانستند روياهای فوق العاده ببينند."
"رويايی ها" را در آمريکا در رده فيلم های زير 17 سال ممنوع قرار داده اند که اين کار واقعا غير معمول است. بعضی از منتقدان سينما هم از آن تحت عنوان "نمايش بازی های جنسی تين ايجرها" ياد کرده اند. جای تاسف است. به نظرم اين مانع تراشی ها و بدگويی ها باعث شده که افراد محدودی به تماشای آن بنشينند. البته جالب تر از اينها، واکنش دو پهلو و ترديد آميز بعضی از منتقدان انديشمند است که شماری از آنان خود را هوادار انقلاب می دانند. اين مساله مرا به ياد حرف يک رهبر انقلابی کمونيست می اندازد. او درباره مشاجراتی که بر سر اين يا آن فيلم راه می افتد چنين می گويد: "بعضی وقتها مسايل کم و بيش زود مشخص می شود. اما خيلی وقتها با عدم توافق روبرو می شويم. علتش اينست که هنر در جوهر خود، پيچيده است و پر از نمادگرايی و استعاره و.... اين مساله، راه بر تفسيرها و برداشتهای گوناگون می گشايد. منظورم اين نيست که هنر يک عرصه استثنايی است و در آن درست و نادرست، يا خوب و بد، وجود ندارد و فقط معيارها و تفاسير ذهنی حاکم است. اما مشخص شدن مضمون و محتوای آثار هنری زمان می برد، صبر می خواهد و در گرو جدا کردن سره از ناسره است."
به نظر من اگر به "رويايی ها" عميق نگاه کنيم، مناسبات ايزابل و تئو و متيو را استعاره ای از تضادهای مختلف می بينيم. تضادهايی که در دوره های خيزش راديکال اجتماعی مقابل جوانان قرار می گيرد.
تئو و ايزابل که با شور و هيجان پا به عرصه جامعه نهاده اند خود را يک روح در دو تن می بينند. به نظرم اين دو شخصيت نماد به هم آميختن و يکی شدن فعاليت راديکال جوانان سراسر دنيا با انقلاب جنسی و عشق به سينما هستند که در آن روزها در کشورهای غربی جريان داشت. اين دو دوست دارند که "متيو" را به صف خود بکشانند و او را از کوته بينی "سن ديه گو"يی (شهر کوچک محل زندگی اش در آمريکا) جدا کنند. بعدا می بينيم که "متيو" سمت نيروهايی را می گيرد که خواهان جدايی اين جمع از يکديگرند. زنجيری که به دست و پای "متيو" بسته شده، تمايلش به عشق مجرد و مسالمت جويی است.
"رويايی ها" نشان می دهد که چگونه جوانان به طور همزمان شديدا به سمتی کشيده می شوند و شديدا به سمتی ديگر هل داده می شوند. آنان از يک سو می خواهند از مناسبات پوسيده اجتماعی بورژوايی رها شوند و از سوی ديگر دايما به سوی سنت های روحيه شکن کشانده می شوند. ما در روابط ايزابل با تئو، تابو شکنی می بينيم و در عين حال، رنگ و لعاب زدن به روابطی که کماکان کهنه و پوسيده است. انگار اتوموبيل قراضه ای را به رنگ کاری فرستاده اند. اين دو به هم متعهدند و در عين حال، به شکلی غير قابل تصور نسبت به هم آزادند. فيلم ما را با جنبه مردسالارانه تئو هم روبرو می کند. مثلا آنجا که بر سر ايزابل نعره می کشد تا موسيقی "جنيس چاپلين" را قطع کند يا آنجا که ترتيب بازيهای جنسی را می دهد. در ابتدای داستان، "متيو" ظاهرا نسبت به بقيه "حساسيت" بيشتری از خود نشان می دهد. ولی می بينيم بعد از اينکه به اولين معشوق ايزابل تبديل شد می کوشد او را به دام محافظه کاری بکشاند. "متيو" به ايزابل اصرار می کنده که بايد مثل عاشق و معشوق ها با هم يک قرار ملاقات "واقعي" داشته باشند. به همين خاطر است که او را از رديف جلوی سينما که دريچه ای برای ورود ايزابل به دنيای جديد انتقاد فرهنگی بود به رديف عقب می کشاند تا با او مغازله کند. سپس "متيو" و ايزابل را می بينيم که در کافه با هم از يک ليوان با دو ني، کوکاکولا می نوشند. "متيو"، الکی خوش بودن را به عنوان چيزی که در زندگی ايزابل کم بوده، ستايش می کند. در ادامه او را می بينيم که به گوشه گوشه اتاق خواب ايزابل که پناهگاه خصوصی اوست و پر است از آينه و پارچه و مليله دوزی و يک ميکروسکپ، سرک می کشد تا راهی برای شناختن و به چنگ آوردن «دختر خوب» در شخصيت وی پيدا کند.
درامی که در بطن "رويايی ها" پرورده می شود يادآور کارکرد عمومی انقلاب جنسی در دهه 1960 است. در آغاز فيلم، روحيه ايزابل سرشار از قدرت و نوآوری است. در قسمتهای نزديک به پايان، او را می بينيم که در فضايی تاريک دراز کشيده است. او می داند که پدر و مادر بی خيالش از بازيهای جنسی آنان مطلع شده اند. احساس درماندگی می کند و به فکر خودکشی می افتد تا خلاص شود.
اما خورشيد سر می زند و "خيابان" به شکل سنگی که از صف تظاهرات پرتاب شده پنجره را می شکند و به اتاق می آيد. راه نجات، اين چنين آشکار می شود. تئو، جمع سه نفره را هدايت می کند تا به مبارزه بزرگی که جامعه را از ريشه تکان داده بپيوندند. وقتی که تئو و ايزابل و متيو به خيابان می رسند دو راه در برابرشان خودنمايی می کند: يا بايد خود را به سنگرها برسانند تا با پليس ضد شورش بجنگند، يعنی همان کاری را بکنند که برای رهايی مردم دنيا ضروری است و يا بايد در روحيه و عمل حفظ خود غرق شوند و اسم اين کار را دلبستگی به عشق و صلح بگذارند که گرايش طبقه متوسط است. در همان حالی که متيو به حاشيه می خزد، تئو و ايزابل با عجله خود را به صف اول نبرد می رسانند.
برتولوچی در فيلمش، شخصيت هايی که رزمندگان پيگير «روزهای ماه مه» بودند را به تصوير نمی کشد. او به جای اينکار، به تبلور تضادهايی نگاه می کند که در آن دوران عمل می کرد و دغدغه رايج و موضوع بحث و جدل افرادی بود که در صف اول مبارزه قرار نداشتند اما عميقا از آن تحولات تاثير می گرفتند. برای مثال، ما تئو را می بينِم که در اعتراضات دانشجويی فعاليت دارد ولی درست زمانی که جنبش به حد انفجار می رسد موقتا عقب می نشيند تا يک ماه به همراه ايزابل و متيو خانه نشين شود، بحث سياسی کند و اعتقاداتش را در بحبوحه يک مکاشفه جنسی حاد به آزمون بگذارد. آيا واقعا چنين ماجرايی اتفاق افتاده است؟ آيا هنوز هم اتفاق می افتد؟
برتولوچی با خوشبينی فيلمش را به انجام می رساند. اين روزها کم می بينيم که فيلمسازی با خوشبينی به توانايی و پايداری جوانان در گذر از دل تحولات و دگرگون کردن دنيا نگاه کند. اين را هم بگويم که هنگام تماشای فيلم با يک صحنه تکراری در زندگيم روبرو شدم! آنجا که تئو با لحنی شيرين حکم می داد: "پدر و مادرها را نبايد ناديده گرفت. آنها را بايد دستگير کرد به روستا فرستاد و تجديد تربيت کرد!" اين يک رجوع مثبت غير معمول به انقلاب فرهنگی چين است.
تماشاگران در "رويايی ها" با بحث های کوبنده سياسی درباره انقلاب، مائو و کتاب سرخ (نقل قول از آثار مائو) روبرو می شوند. اين باعث شده که بعضی ها اين يا آن حرف را بگيرند و بگويند که فيلم در مورد مسائل بزرگ اجتماعی چنين "حکمي" صادر کرده است. اما عملکرد هنر به شکل تک خطی و بدون تصوير و تصور نيست. فکر می کنم مجادلاتی که در فيلم می بينيم، تماشاگر را به جستجو و تحقيق کنکاش درباره مباحثی که آن دوران با نگاه به منظره آينده جريان داشت دعوت می کند. من از نظرات کنونی برتولوچی درباره انقلاب يا در مورد نظرگاه کسانی که برای دگرگون کردن دنيا تلاش می کنند، مطلع نيستم. اما تصوير تر و تازه ای که از اين افراد و خيزش دهه 1960 ارائه کرده گامی مهم در سينمای امروز است. تماشاگران را می بينم که غرق در موسيقی جيمی هندريکس و ترانه پايانی فيلم از "اديت پياف" که «از هيچ چيز متاسف نيستم» نام دارد، از سالن سينما خارج می شوند.
* عنوان فيلم به انگليسی Dreamers است که می توان آن را "آدم هايی که رويايی فکر می کنند" يا "رويا پردازان" هم ترجمه کرد.